دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش
خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات
خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات …
چههاست در سر این قطرهی محال اندیش
بنازم آن مژهی شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم …
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ …
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش

نظرات