نفس | محمد اصفهانی

نفس

کجا رفته بودی که از رد تو یه رویای نزدیک با من نماند
یه آغوش خسته یه حس لطیف از این خواب تاریک با من نماند
از این هیاهو سفر نکردم ترسیدم این عشق پایان گیرد
نشد شبی که سحر نکردم مگر که آتش در جان گیرد
نفس کشیدم که تیر آهم تورا به حسرت نشانه سازد
خوشا سری که با تو سامان گیرد
من بی تو ویرانم پنهانی در جانم من از تو دوری نمیتوانم

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *