شوریده سران، خواب ندانند!
اسرارِ زمان را، غمِ این خواب نداننـد
ای بادِ صبا… نغـمه ای، از دوست به من دِه
آن نغمه که از شنیدنش، جامــه درآمد
مجنون به فغان؛ غمِ لیلا نتواند
چون قاصدکانی که در آن، باد نزارند
لیلی و غـمِ جام جم و فرصتِ دیدار
آنان که نبیننـد و شنیدند چه دانند
برخیز از این بستر و افسانه، گُـذر کن
کین ها همه در قافله، خواب و خیالَند
آنان که غمِ غــربتِ این خانه چِشیدند
از پیله رها گشـتن، آسان نتوانند
بلبل، همه آواز از عشقِ گلان بود
باشد صفت آن همره و هــمراه زمانند


نظرات