لاله رخان | علی زند وکیلی

لاله رخان

به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید امید نیست که دیگر به عقل بازآید
ندانم ابروی شوخت چگونه محرابی ست که گر ببیند زندیق در نماز آید
بیا و گونه ی زردم ببین و نقش بخوان که گر حدیث کنم قصه‌ای دراز آید
خروشم از تَف سینه ‌ست و ناله از سرِ درد نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید
به جای خاک قدم بر دو چشم سعدی نِه که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید
بیا و گونه ی زردم ببین و نقش بخوان که گر حدیث کنم قصه‌ای دراز آید

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *