بی دل و دلدار نتوانم نشست
بی جمال یار نتوانم نشست
صحبت یارم چو می آید به دست
بیش با اغیار نتوانم نشست
ساقیم چون چشم مست او بود
یک زمان هوشیار نتوانم نشست
چون بت و زنار زلف و روی اوست
بی بت و زنار نتوانم نشست
بلبل آسا در گلستان رخش
یک دم از گفتار نتوانم نشست


نظرات